عكس و ماجراهاي هاني كوچولو در يك تا 3 ماهگي
اين خاطره رو باباجونم تعريف ميكنه كه :
روزي خسته كننده بود و من فوق العاده بي خوابي داشتم ، از دست اين هاني شبا اصلا خواب نداريم ، شب تا صبح بي قراري ميكنه .وقتي بالاخره از سر كار به خونه رسيدم همسرم هاني را به آغوش من داد.
عسل بابا مستقيم بهم نگاه كرد و لبخندي زد بطوريكه تمام لثه ها ش ديده شد.
پريدم و از خوشحالي به مامان هاني گفتم : ببين باباييش رو ميشناسه ، پس ديگه هيچ چيز اهميت نداره!
الهي قربون اون لبخندهای با نمكت برم !

واي واي !
سر كچلمو نبينيد كه خجالت ميكشم ، اينجا 40 روزمه و بابايي موهامو از ته زد !

بعد از كچلي، به قول اطرافيانم شبيه به آنخ ماهو كاهن معبد آمون توي سريال حضرت يوسف شدم !
شما چي ميگيد !!!؟؟؟

خب حالا وسطاي دو ماهگي رسيدم و علاقه زيادي دارم كه همه چيز رو به دهن ببرم ، از دستام گرفته تا پارچه ، اسباب بازي و هرچي كه دور و برم باشه !
ماماني رو خسته كردم ، دستكش به دستم كرد فايده نداشت ، تازه دستكشو هم مك ميزنم واي كه چقدر خوشمزست ! ههههه

اينجا دارم حركات موزون انجام ميدم و مدام به اسباب بازيام چنگ ميزنم . البته اگه با آهنگ باشه كه حسابي حال ميده !

يه چيزي بگم بهم نخنديد من يا در حال خنديدنم يا در حال گريه !
هيچوقت مثل بچه مثبتا آروم نميشينم و گریه هام هم اكثرا عصرا و شباست ، البته من مقصر نيستم . ماماني ميگه اغلب این گریه هام به علت كولیكه . (كولیك نوعی درد شكم است كه معمولاً از سه هفتگی آغاز شده و تا سه ماهگی طول می كشد) ولي واسه من ظاهرا تا 5 ماه ادامه داشته !!!
اينجا هم به سلامتي رفتم توي سه ماهگي !


واي اين چيه !!!


اينم همبازي من !!!

اينجا ديگه از بابايي ياد گرفتم كه بلند بلند بخندم !


اينجا ظاهرا تازه يادم اومده كه پا دارم و فقط دستام نيستن كه ميتونم به دهن ببرم ! به به ...

اينجا هم بعد از كلي بازيگوشي خوابم برد .

شب بخيل دوستاي خوبم ...



عكس و ماجراهاي هاني كوچولو در يك تا 3 ماهگي
